تبليغاتX
everything about life


everything about life



چترها باز نمي شود


اغوشها گرم نمي شود


سكوت زجراور مي شود


مي ترسم...


سايه مرگ بر اسمان مي افتد


خانه ها هر روز كوچكتر مي شود


دل ها دور و دورتر


مي ترسم ...


كابوس زندگي هر روز تكرار مي شود


سياهي ، نا اميدي هر روز رشد مي كند!


باور كنيد پليدي بازيگر مي شود
!



نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:32 توسط فهیمه| |

 

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی

دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی

چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته

خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه

من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده

از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ

بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ

چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه

خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه

میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره

سر راه بهشت من درخت سیب می کاره

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:31 توسط فهیمه| |

 
 
چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری
 
 چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری
 
 چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
 تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
 
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
 
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
 
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
 
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
 
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
 
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
 
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
 
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
 
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
 
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه

چیزی نمی تونم بگم ...
 
 
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:58 توسط فهیمه| |

 

دلم امشب هوای دیگری دارد

هوای مستی و شوری دگر دارد

ز بس از مردمان نامردمی دیدم

دلم امشب هوای گریهء مستانه ای دارد

یکی خزان / یکی گریان / یکی افتان و خیزان

راه شبش را می کند دنبال

ولی هیچ کس نمی پرسد ز کس

ای دوست ! ای همراه !

چرا دلگیر و گریانی ؟

به چشم دیگران خواندم

سخن ها و حکایتهای درد آلود

ولی بر لب نیارد کس سخن های نهانی را

دلم بس آرزو دارد که کوبد آشنائی در

ولی گوئی که خوابند تمام دوستان امشب

دلم امشب هوای دیگری دارد

هوای گریه های تلخ و فریاد های درد آلود

دلم امشب هوای دیدن آن آشنا دارد

ولی بیگانگی را پیشه کرده / آشنای هر شبم امشب !

دلم امشب هوای دیگری دارد

دلم بس آرزو دارد

دلم بس غصه ها دارد !!!

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:41 توسط فهیمه| |

 

واي ، باران

باران

شيشه ي پنجره را باران شست.

از دل من اما

چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

مي پرد مرغ نگاهم تا دور

واي باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست.

خواب روياي فراموشيهاست!

خواب را دريابم،

که در آن دولت خاموشيهاست.

من شکوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم،

و ندايي که به من مي گويد :

گر چه شب تاريک است ، دل قوي دار ، سحرنزديک است !

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 21:57 توسط فهیمه| |

 

روزي مصمم شدم تو را وداع گويم و عشقها و آرزوها و اميدهاي گذشته را به

 فراموشي بسپارم ولي ممكن نشد. دوري از تو چنان بي تابي و رنج پنهاني در من

ايجاد كرد كه در آتش تب تو به سختي سوختم . دوستان و اطرافيان من تصور مي كردند

 بيماري را پرستاري ميكنند كه درد جسمي دارد ولي غافل از اين كه تب عشق تو و به

 خصوص آتش خاموش نشدني هجران بود كه مرا به سختي ميسوزاند و آخرين نشانه

حيات مرا نيز آهسته آهسته به خاكستر تبديل مي نمود.

از وداع با تو منصرف شدم چون هرگز نتوانستم چشمان درخشان تو را كه بي شباهت

 به درياي خروشان بيكران عميق و اسرار آميز نيست فراموش كنم ،

كسي چه ميداند شايد همين رمز فاش نشدني عجيب است كه مرا اين چنين زنداني نموده

 و براي هميشه به يك موجود بي جاني مبدل كرده است.

                                    بگذار در تماشاي اين ديدگان همچنان سرگردان بمانم ...

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:55 توسط فهیمه| |

خدایا !

چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند

عظمت و ژرفای عشق تو را نمی شناسم

فقط می دانم ...

که معبود این دل خسته هستی

و اگر دیده از من برگیری

خواهم مرد.

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:31 توسط مزدک| |

 

روزهاست که

با دریا حرف می زنم !

با باران دعوا می کنم !

و با شبنم و مه ٬هق هق دردهایم را می بارم !

در باد مویه می کنم !

در ساحل قبر خود را می کنم !

وبرای روح خود

بین ماهی ها نان خشک خیرات می کنم .........

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 14:32 توسط فهیمه| |

 

برو ای مرد - برو از تن من دست بشوی

دور شو که در خلوت من کامی نیست

آنکه زندانی زندان هوسهای تو بود

بند بگسست و در اندیشهء بد نامی نیست

 

چند خواهی که به زنجیر بمانی بس کن

زندگی میگذرد عمر ابد نیست مرا

دل من خانهء امید و صفا بود و نشاط

روزگاریست که ویرانهء خالیست مرا

 

نوگلی بودم و در دامن تو بنشستم

ای دریغا ز هستیهای تو پژمرده شدم

بس خطا کردی و هم بستر اغیار شدی

وای از شرم خطاهای تو آزرده شدم

 

دختری با سر پرشور ز رویا بودم

چه بگویم که تو بی رحم چه با من کردی !

مانده از آن همه زیبایی و شادابی و شوق

رخ زرد و تن بیمار و دل پر دردی

 

نقد چند سال جوانی که ربودی از من

چیست امروز بگو چیست به جز مرگ امید

لب فرو بستم و با نالهء دل خو کردم

وای من - وای که آوای مرا کس نشنید

 

بس کن - افسانه مگو - عشق چه می دانی چیست !

دل هر جائی تو مست هوس هاست هنوز

تو ریاضت کش خلوتگه ننگ و گنهی

داغ رسوائی لبهای تو پیداست هنوز

بندهء بستر آلودهء هر ناکس و کس

با چه رو باز به کاشانه ء من آمده ای؟

 

دور شو - نیمه ره عمر مرا باز گذار

دور شو - خانه ء من را پس از این بامی نیست

آنکه زندانی زندان هوسهای تو بود

بند بگسست و در اندیشه ء بد نامی نیست !!!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 14:36 توسط فهیمه| |

 

مرا - پناه بده - ای تمام هستی من

مرا - پناه بده

نهال نورس اندام بی پناهم را

به باغ پر گل آغوش خویش راه بده

من از کشاکش امواج باد فتنه گری

من از کرانه دریای عشق بی خبری

به تو - که در نگهت - نوبهار - خنده زند

به تو - که - در دل خود شوقها نهان داری

پناه آوردم

مرا به خود بپذیر

به دستهای نوازشگر سخنهایت

ز بند خاطره های عبث رهایم کن

به جاده های دل پاکت - آشنایم کن

بگیر دست مرا

به هر کجا که دلت خواست با تو می آیم

به مرز بی خویشی !

به اوج دلهره انگیز صخره های غرور

به باغ پر هیجان شکوفه های خیال

به میهمانی پروانه های رنگین بال

به شهر دلکش مهر و به آسمان صفا

به هر کجا که بخواهی

به هر کجا که روی

مرا پناه بده

مرا به خود بپذیر !

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:35 توسط فهیمه| |


Design By : Night Skin