تبليغاتX
everything about life


everything about life

دیگه انتظار بسه

    اگه این یک هوسه

         غم آرزوی من

             فرار از این هوسه

                 دیگه حتی نمی خوام

                       به کنار تو باشم

                             میرم بی خیال تو

                                     انتظار نمی کشم

دیگه نوبته تو

    بمونی در انتظار...

       

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 18:18 توسط مزدک| |


در کنار برکهء دلم نشستم و نیامدی


دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی


سوال کردم از خدا نشانهء خانهء تو را


سکوت کرد و در سکوت شکستم و نیامدی !



نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 0:26 توسط فهیمه| |



های که من مرتکب خبط ، دگر نمی شوم

باز در اين مبارزه خاک به سر نمی شوم

شعار مرگ و زندگی برای کَس نمی دهم

اسير زنده مردمی يک دو نفر نمی شوم

اگر که سبز گشته ام ، بگو به مدعی که من

رنگ علف شدم ولی خوراک خر نمی شوم

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 23:39 توسط فهیمه| |


می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی


            می رسد روزی که احساس مرا باور کنی


                    می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود


       خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی


                  می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار


                           عکسهای کهنه ای را که به اشکت تر کنی


                 می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من


                                احساس امروز مرا باور کنی


نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 18:23 توسط فهیمه| |



چترها باز نمي شود


اغوشها گرم نمي شود


سكوت زجراور مي شود


مي ترسم...


سايه مرگ بر اسمان مي افتد


خانه ها هر روز كوچكتر مي شود


دل ها دور و دورتر


مي ترسم ...


كابوس زندگي هر روز تكرار مي شود


سياهي ، نا اميدي هر روز رشد مي كند!


باور كنيد پليدي بازيگر مي شود
!



نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:32 توسط فهیمه| |

 

تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی

دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی

چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته

کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته

خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه

از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه

من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده

از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده

به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ

بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ

چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه

خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه

میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره

سر راه بهشت من درخت سیب می کاره

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:31 توسط فهیمه| |

 
 
چیزی نمی تونم بگم ، قراره از من بگذری
 
 چیزی نگو می فهممت ، باید از این خونه بری
 
 چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
 تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
 
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
 
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
 
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
 
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
 
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه

تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟
 
واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟

تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم
 
کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم
 
یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم
 
تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم

چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه
 
احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه

چیزی نمی تونم بگم ...
 
 
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 9:58 توسط فهیمه| |

 

دلم امشب هوای دیگری دارد

هوای مستی و شوری دگر دارد

ز بس از مردمان نامردمی دیدم

دلم امشب هوای گریهء مستانه ای دارد

یکی خزان / یکی گریان / یکی افتان و خیزان

راه شبش را می کند دنبال

ولی هیچ کس نمی پرسد ز کس

ای دوست ! ای همراه !

چرا دلگیر و گریانی ؟

به چشم دیگران خواندم

سخن ها و حکایتهای درد آلود

ولی بر لب نیارد کس سخن های نهانی را

دلم بس آرزو دارد که کوبد آشنائی در

ولی گوئی که خوابند تمام دوستان امشب

دلم امشب هوای دیگری دارد

هوای گریه های تلخ و فریاد های درد آلود

دلم امشب هوای دیدن آن آشنا دارد

ولی بیگانگی را پیشه کرده / آشنای هر شبم امشب !

دلم امشب هوای دیگری دارد

دلم بس آرزو دارد

دلم بس غصه ها دارد !!!

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:41 توسط فهیمه| |

 

واي ، باران

باران

شيشه ي پنجره را باران شست.

از دل من اما

چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ .

مي پرد مرغ نگاهم تا دور

واي باران

باران

پر مرغان نگاهم را شست.

خواب روياي فراموشيهاست!

خواب را دريابم،

که در آن دولت خاموشيهاست.

من شکوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم،

و ندايي که به من مي گويد :

گر چه شب تاريک است ، دل قوي دار ، سحرنزديک است !

 

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 21:57 توسط فهیمه| |

 

روزي مصمم شدم تو را وداع گويم و عشقها و آرزوها و اميدهاي گذشته را به

 فراموشي بسپارم ولي ممكن نشد. دوري از تو چنان بي تابي و رنج پنهاني در من

ايجاد كرد كه در آتش تب تو به سختي سوختم . دوستان و اطرافيان من تصور مي كردند

 بيماري را پرستاري ميكنند كه درد جسمي دارد ولي غافل از اين كه تب عشق تو و به

 خصوص آتش خاموش نشدني هجران بود كه مرا به سختي ميسوزاند و آخرين نشانه

حيات مرا نيز آهسته آهسته به خاكستر تبديل مي نمود.

از وداع با تو منصرف شدم چون هرگز نتوانستم چشمان درخشان تو را كه بي شباهت

 به درياي خروشان بيكران عميق و اسرار آميز نيست فراموش كنم ،

كسي چه ميداند شايد همين رمز فاش نشدني عجيب است كه مرا اين چنين زنداني نموده

 و براي هميشه به يك موجود بي جاني مبدل كرده است.

                                    بگذار در تماشاي اين ديدگان همچنان سرگردان بمانم ...

 

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:55 توسط فهیمه| |


Design By : Night Skin