everything about life
اگه این یک هوسه غم آرزوی من فرار از این هوسه دیگه حتی نمی خوام به کنار تو باشم میرم بی خیال تو انتظار نمی کشم دیگه نوبته تو بمونی در انتظار... در کنار برکهء دلم نشستم و نیامدی دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی سوال کردم از خدا نشانهء خانهء تو را سکوت کرد و در سکوت شکستم و نیامدی ! می رسد روزی که فریاد وفا را سر کنی می رسد روزی که احساس مرا باور کنی می رسد روزی که نادم باشی از رفتار خود خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنی می رسد روزی که تنها ماند از من یادگار عکسهای کهنه ای را که به اشکت تر کنی می رسد روزی که صبرت سر شود در پای من احساس امروز مرا باور کنی تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی دارم خو می کنم با این فراموشی و خاموشی چرا چشم دلم کوره عصای رفتنم سسته کدوم موج پریشونی تو رو از ذهن من شسته خدایا فاصله ات تا من خودت گفتی که کوتاهه از اینجا که من ایستادم چه قد تا آسمون راهه من از تکرار بیزارم از این لبخند پژمرده از این احساس یاسی که تو رو از خاطرم برده به تاریکی گرفتارم شبم گم کرده مهتابُ بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابُ چرا گریه ام نمی گیره مگه قلب من از سنگه خدایا من کجا میرم کجای جاده دلتنگه میخام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره سر راه بهشت من درخت سیب می کاره دلم امشب هوای دیگری دارد هوای مستی و شوری دگر دارد ز بس از مردمان نامردمی دیدم دلم امشب هوای گریهء مستانه ای دارد یکی خزان / یکی گریان / یکی افتان و خیزان راه شبش را می کند دنبال ولی هیچ کس نمی پرسد ز کس ای دوست ! ای همراه ! چرا دلگیر و گریانی ؟ به چشم دیگران خواندم سخن ها و حکایتهای درد آلود ولی بر لب نیارد کس سخن های نهانی را دلم بس آرزو دارد که کوبد آشنائی در ولی گوئی که خوابند تمام دوستان امشب دلم امشب هوای دیگری دارد هوای گریه های تلخ و فریاد های درد آلود دلم امشب هوای دیدن آن آشنا دارد ولی بیگانگی را پیشه کرده / آشنای هر شبم امشب ! دلم امشب هوای دیگری دارد دلم بس آرزو دارد دلم بس غصه ها دارد !!! واي ، باران باران شيشه ي پنجره را باران شست. از دل من اما چه کسي نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربي رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ . مي پرد مرغ نگاهم تا دور واي باران باران پر مرغان نگاهم را شست. خواب روياي فراموشيهاست! خواب را دريابم، که در آن دولت خاموشيهاست. من شکوفايي گل هاي اميدم را در روياها مي بينم، و ندايي که به من مي گويد : گر چه شب تاريک است ، دل قوي دار ، سحرنزديک است ! روزي مصمم شدم تو را وداع گويم و عشقها و آرزوها و اميدهاي گذشته را به فراموشي بسپارم ولي ممكن نشد. دوري از تو چنان بي تابي و رنج پنهاني در من ايجاد كرد كه در آتش تب تو به سختي سوختم . دوستان و اطرافيان من تصور مي كردند بيماري را پرستاري ميكنند كه درد جسمي دارد ولي غافل از اين كه تب عشق تو و به خصوص آتش خاموش نشدني هجران بود كه مرا به سختي ميسوزاند و آخرين نشانه حيات مرا نيز آهسته آهسته به خاكستر تبديل مي نمود. از وداع با تو منصرف شدم چون هرگز نتوانستم چشمان درخشان تو را كه بي شباهت به درياي خروشان بيكران عميق و اسرار آميز نيست فراموش كنم ، كسي چه ميداند شايد همين رمز فاش نشدني عجيب است كه مرا اين چنين زنداني نموده و براي هميشه به يك موجود بي جاني مبدل كرده است. بگذار در تماشاي اين ديدگان همچنان سرگردان بمانم ...
های که من مرتکب خبط ، دگر نمی شوم
باز در اين مبارزه خاک به سر نمی شوم
شعار مرگ و زندگی برای کَس نمی دهم
اسير زنده مردمی يک دو نفر نمی شوم
اگر که سبز گشته ام ، بگو به مدعی که من
رنگ علف شدم ولی خوراک خر نمی شوم
چترها باز نمي شود
اغوشها گرم نمي شود
سكوت زجراور مي شود
مي ترسم...
سايه مرگ بر اسمان مي افتد
خانه ها هر روز كوچكتر مي شود
دل ها دور و دورتر
مي ترسم ...
كابوس زندگي هر روز تكرار مي شود
سياهي ، نا اميدي هر روز رشد مي كند!
باور كنيد پليدي بازيگر مي شود !
| Design By : Night Skin |

